فریاد بی صدا
نوشته شده در تاريخ 26 مهر 1389برچسب:, توسط حسین |


کاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گامها تقسيم کرد
کاش مي شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهيم کرد
کاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش مي شد با نسيمشامگاه برگ زرد ياس ها را رنگ کرد
کاش مي شد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش مي شد در سکوت دشت شب ناله غمگين باران را شنيد
کاش مي شد بعد دست قطره هايش را گرفت تا بهار آرزو ها پر کشيد
کاش مي شد مثل يک حس لطيف لا به لاي آسمان پر نور شد
کاش مي شد چادر شب را کشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش مي شد از ميان ژاله هاجرعه اي از مهرباني را چشيد
كاش مي شد در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نامهرباني را نديد
کاش مي شد با محبت خانه ساخت يک اطاقش را به مرواريد داد
کاش مي شد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشيد داد
کاش مي شد بر تمام مردمان پيشوند نام انسان را گذاشت
کاش مي شد که دلي را شاد کرد بر لب خشکيده اي يک غنچه کاشت
کاش مي شد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش مي شد مثل قوهاي سپيد از لب درياي مهرش آب خورد
کاش مي شد جاي اشعار بلند بيت ها راساده و زيبا کنم
کاش مي شد برگ برگ بيت را سرخ تر از واژه رويا کنم
کاش مي شد با کلامي سرخ و سبز يک دل غمديده را تسکين دهم
کاش مي شد در طلوع باس ها به صنوبر يک سبد نسرين دهم
کاش مي شد با تمام حرف ها يک دريچه به صفا را وا کنم
کاش مي شد در نهايت راه عشق آن گل گم گشته را پيدا کنم.



.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.